موفق ها

  • ۰
  • ۰

آدم نشسته بود

آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.

به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»

گفت: «عقل.»

پرسید: «جای تو کجاست؟»

گفت: «مغز.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «مهر.»

پرسید: «جای تو کجاست؟»

گفت: «دل.»

از سومی پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «حیا.»

پرسید: «جایت کجاست؟»

گفت: «چشم.»

سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»

جواب داد: «تکبر.»

پرسید: «محلت کجاست؟»

گفت: «مغز.»

گفت: «با عقل یک جایید؟»

گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»

جواب داد: «حسد.»

محلش را پرسید.

گفت: «دل.»

پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»

گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»

از سومی پرسید: «کیستی؟»

گفت: «طمع.»

پرسید: «مرکزت کجاست؟»

گفت: «چشم.»

گفت: «با حیا یک جا هستید؟»

گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.»

  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

حل کن...

تمام مشکلات را

در فنجان روزگار 

قند عشق در دلت آب کن

تا شیرین ترین

لحظات را

نوش جان کنے

عصرتون به شیرینی آرزوهاتون


  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

کـارد بـِزَنــے🔪


خــونَـم درنـِــمـیـاد📛


نـِـمـیـدونــَم زنـدِگـے❕


اَز جـٌـونــَــم چـے مـیخـاد✋


ایـنـجـا هّیــچ جـوٌرِهْ دُرسـت نـِمیــشہ❌


خـِـــرِه مـارو گــرِفــتـِــہ✊


کـــوٌتـــاهْ هَــــــم👇


نـِــمـیـــــاد✖️


  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

یک روز مى رسد

یک روز مى رسد

که او، کنار تو آرام‌ترین است

و تو به چشمانش زل مى‌زنى

و به زنى که در تو

جان دوباره گرفته

آرام مى‌خندى..


  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

گمان میکنم

گمان میکنم 

"دوستت دارم"هایت یخ زده است 


نمیرسند به من 


ولی تو 

دوستم داری 


گمان میکنم...


حوری_نیکو


  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

شب بارانی

شب بارانے و

    تنهایے و

یڪ عشق پاڪ وناب…

من بےخواب و

درفڪر تو خیس آب و

نور اندڪ یڪ شمع

   چون مهتاب…


حواست نیست اے

   ڪم یاب…

……نشنیدے ولے گفتم:

   مرا دریاب…


  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

تو کجایی

تو کجایی؟

    در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان

    تو کجایی؟


    من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:

    کنارِ تو


    تو کجایی؟

    در گستره‌ی ناپاکِ این جهان

    تو کجایی؟


    من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام:

    بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید

    برای تو



    شاملو


  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

معرفت دارے اگر  یڪ رنگ شو

یڪ ڪمےاز دورےام دلتنگ شو

معرفت این نیست ڪہ یارِ منے

…روز و شب  در فڪرِ "آزار"ِ منے

معرفتﺍین نیست ڪہ تَرڪم ڪنے

"این ڪہ درهر حالتے…ﺩَرڪم کنی


  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنی

قانونِ رابطه ها این است:

مَرد باید عاشق تر باشد مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو مَرد است که باید بجنگد...

تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!

اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!

این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...

حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...

نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست..!


  • محمد زمم
  • ۰
  • ۰

بارانی یا آفتابی

فرقی نمی کند

در سرم هوای دیدن توست .. !


  • محمد زمم